تبليغاتX
هدیه ی خدا -جهنمی سابق-
دریات و بریات
 
سلام...

حال شما؟خوبید ؟خوشید؟ سلامتید؟

گفتم بیام یه آپی بکنم و یه سلامی بکنم که سلام کردم.

داشتم مینوشتم کلا همه چیزهام پاک شد ولی چون خیلی وقته میخواستم بیام به خاطر همین دوباره اومدم

که بنویسم.اشکال نداره گریه نکنید بعد از 3 ماه اومدم و زود میرم اینقدر تاراحت نباشید.

خب حالا که اومدم بذارید یه چند تا عکس بذارم و بعد برم.

مرسی که پای صحبت های من نشستید.

لطفا به عکس های زیر توجه کنید.



من از برادران دانشجو خواهش میکنم به نکات زیر توجه کنید.

طرز ساختن زمین فوتبال

یه عکس جدید از جرج بوش                                                                                                     


بازم مرسی که پای این حرفا و عکسها نشستید،خداحافظ.                                                               


|+| نوشته شده توسط هدیه خدا در شنبه چهاردهم آذر 1388  |
 تولدم مبارک
سلام...

امروز  یه روز استثنائیه به خاطر اینکه من بدنیا اومدم،میدونم خوشحال شدید،منم خیلی خوشحالم.

دارم میمیرم میخوام بدونم کادوهام چیه؟

فقط اومدم اینو بگم دیگه مزاحم نمیشم.

خداحافظ.

|+| نوشته شده توسط هدیه خدا در پنجشنبه پنجم شهریور 1388  |
 عیدتون مبارک
سلام...

خیلی ناراحت نباشید،فقط اومدم که عید رو بهتون تبریک بگم و برم.

                                            عیدتون مبارک.

یه جا این متنی که میخوام بنویسم رو خوندم که به نظرم قشنگ بود شاید به نظر شما

قشنگ نباشه ولی متاسفم شما نمی تونید کاری کنید.

                  آن روز که سهراب نوشت تا شقایق هست زندگی باید کرد...

                  خبری از دل پر درد گل یاس نداشت باید اینطور نوشت هر

                 گلی هم باشی،چه شقایق،چه گل سوسن و یاس تا نیاید

           آقا زندگی دشوار است... 

|+| نوشته شده توسط هدیه خدا در جمعه شانزدهم مرداد 1388  |
 
سلام...

فقط اومدم که اومده باشم.

البته یه سوال هم دارم که میدونم اگه اینجا بگم به نتیجه ای نمیرسم پس نمیگم.

الان که اومدم دیدم آقا سعید وب نویس قدیمی و کمی نامرد دوباره یه نظر داده

که بسیار نامفهوم بود( برای من).

اگه آقا سعید شما دوباره اومدید لطف کن و بگو منظورت چیه من قوه ی درکم نسبت

به قبل اصلا پیشرفت نداشته بلکه پس رفت هم داشته پس خوشحال

میشم که دوباره بیای و بگی.

خب کار چندانی نبود فقط قصدم مزاحمت بود.

خب دیگه من میرم.

خداحافظ


|+| نوشته شده توسط هدیه خدا در شنبه دهم مرداد 1388
 
سلام...

من دوباره اومدم.

از امروز شروع کردم به مخ خوریتون گفتم یه ذره دیر تر بیام خوشحال شید.

میخواستم موقع انتخابات بیام گفتم بهم میگید تو که نمیتونی رای بدی..........اینچیزا رو مینویسی تازه میخواستم

زندگی کنم من هنوز جوونم.

ولی منتظرم باشید من برمیگردم.

با اجازه ای که حتما دادید.....خداحافظ.


|+| نوشته شده توسط هدیه خدا در سه شنبه دوم تیر 1388  |
 
سلام...

فقط اومدم که اومده باشم با اینکه اصلا مهم نیست.

ولی بعدا بازم میام.

چون الان موقه امتحاناست ولی تابستون انشالله غوغا میکنم.

حالا شما برید گریه کنید.

خداحافظ.

|+| نوشته شده توسط هدیه خدا در یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388  |
 م..............ا بردیم.
دیدید بردیم.

خدایا مرسی که دوستمون داشتی و حرفمونو شنیدی وکمکمون کردی.

از پرسپولیسی ها هم تشکر میکنم که مارو نفرین نکردن.

مرسی.

خداحافظ.

|+| نوشته شده توسط هدیه خدا در یکشنبه ششم اردیبهشت 1388
 استقلال
سلام...

مطمئنم که میخواید بیایدو منو بکشید که چرا تو حرفی که میزنم وای

نمیاستمو از این جور حرفا.

من واقعا متاسفم ولی من بابقیه(بچه کلاسمون)امتحان فردامونو کنسل

کردیم تا بتونم یا بتونیم که بازی امروزو ببینیم.

البته ممکنه که همه ی شما بگید نتیجه معلومه ولی ارزش دیدن داره.

من که هرجور بشه پشت استقلالم.

ولازم میدونم که این  دوباره بگم.

بین همه ی تیم های دنیا عشق است استقلال.

تا حالا زیاد درمورد استقلال ننوشتم. و دوست ندارم درموردش بنویسم چون وبم در

مورد یه موضوع خاص نیست و اگه نباشه بهتره چون باعث چیزایی میشه که من اصلا

حوصلشو ندارم و دوست ندارم که بشه چون من قبلا در شرفش بودم.

خب کار خاصی نبود وغرض از مزاحمت ایجاد آن بود مه به لطف خدا حاصل شد.

یادتون باشه واسه هرچی که میشه از خدا قهر نکنید ونگید که خدا مارو نمیبینه خدا

ما رو از خودمون هم بیشتر میبینه.

شاید منو مسخره کنید و بگید این وسط این حرفم چی بود ولی یهو دلم خواست بگم

بگم چون جدیدا احساس میکنم که محتاجم تا درمورد خدا صحبت کنم.شما هم

همین کارو بکنید تا همیشه خدا رو که همیشه پیشتونه احساس کنید.

من برم که هزار تا کار دارم تازه طرفدارهای پرسپولیس تا حالا که ۲ تا گل زدید

خوشحال بالشید ولی نفرین نکنید چون ما(استقلالی ها) هم نفرین نکردیم.

یه عکس از قدیم استقلال براتون میذارم تا یه ذره خودم یاد قدیما باشم.

dhnj fodv

ممنون که به حرفای من (حرف که نه ...من )رو خوندید.

اگه وقت کردید برای من دعا کنید که کارام درست بشه.

ممنون.

خداحافظ.(چرا وقتی این کلمه به این قشنگی هست بگم بابای؟)

|+| نوشته شده توسط هدیه خدا در یکشنبه ششم اردیبهشت 1388
 سلام...
سلام...

خیلی وقته که نیومدم.

ولی خوشحالیتون بسه من اومدم.

ولی تا آخر خرداد نمیتونم بیام.

الان خیلی خوشحالید مگه نه؟

خیلی حرف میخواستم بگم ولی یادم رفت.

راستی برای استقلال دعا کنید.

مرسی بابای.

|+| نوشته شده توسط هدیه خدا در جمعه چهارم اردیبهشت 1388  |
 عیدتون مبارک

سلام...

میدونم کمی دیره ولی امیدوارم ساعتاتونو جلو کشیده باشید.

منظورم همون چیزی بود که خودمم نمیدونم.

خب به هرحال با اینکه کمی دیر شده ولی لازم بود که بیام وعیدو تبریک بگم.

باید برم عید دیدنی هم پیش فامیلا وهم پیش دوستام که شما ها باشید.

من نمیخوام بیشتر از این عیدتو.ن رو خراب کنم و همین جور عید خودمو.

پس مارو به خیر و شما رو به سلامت(یه چیزی تو همین مایه ها)

فعلا...

بابای.

بازم بر میگردم.

|+| نوشته شده توسط هدیه خدا در یکشنبه دوم فروردین 1388  |
 بازم هستم...
سلام...

من باز اومدم گفتم که برمیگردم.

برای جواب یکی از دوستام باید بگم اگه اولین بار نباشه دومین باره که من دارم درمورد فوتبال واستقلال

مینویسم.تاحالا تعصبمو نسبت به استقلال تو وبم نشون نداده بودم ولی گفتم نشون بدم ببینم چی میشه.

ودیدم چیزی نشد وحالا در این فکرم که بازم بنویسم یا نه ،حالا هرکسی که این مطلبو خوند واگر آبی بود میتونه

به وبلاگه abitarindokhtardonya.blogfa.com سر بزنه ونوشته های من ودوستان جدید منو بخونه.

خب من دیگه حرفی ندارم ولی باید بگم که هنوزم استقلال به لطف خدا،تلاش بچه ها(بازیکناناستقلال)،ودعای

ما صدر نشینه.دیگه عرضی وامری ندارم امیدوارم که شما هم مثل من نداشته باشید (عرض وامرو میگم).

بابای.

|+| نوشته شده توسط هدیه خدا در جمعه شانزدهم اسفند 1387  |
 من دوباره اومدم!!!واییییییییییییی!
سلااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام...

چطورید؟خوبید؟

من که خیلی خیلی خوبم.

از امروز میخوام یکم در مورد استقلال بنویسم.

چون میدونید که چه اراده ی خاصی نسبت بهش دارم.

درسته الان دچار بد شانسی شده ولی از همه ی تیمها بالاتره و بین همه ی تیمهای دنیا

عشق است استقلال.

اینارو که میدونستم میدونید ولی گفتم که یادآوری بشه وملکه ی ذهنتون بشه ودیگه فراموشش نکنید.

با مساوی دیروز استقلال با ۵۷ امتیاز که با اون تفاضل گل بالامون بازم خوبه.

ما امیدمون به بازیه چهارشنبست ومیدونیم که حریفمون قدره ولی ما استقلالو دست کم نمیگیریم.

همین الان بنید به تخته من یکی که واقعا باید  بزنم چون خیلی حساسم همیشه بر خلاف اونچه که

میخوام میشه.

من دیگه میرم به امید برد استقلال اگر پرسپولیسی هم هستید اگه دعا نمیکنید نفرین هم نکنید.

پس بابای.

3 گل زن

|+| نوشته شده توسط هدیه خدا در یکشنبه یازدهم اسفند 1387  |
 سلامی دوباره...

میدونم دارید خودتونو میزنید که من چرا دوباره اومدم ولی من اومدم گفتم که برمیگردم خیلی خوشحال نباشید تازه

بهتون تخفیف دادم مشتری شید چون قرار بود آخر دی بیام ولی آخر بهمن اومد.

راستی یادم رفت سلام کنم...سلام.

خودم حالم بد شد از بس اومدم تو اینترنتو یه آپ مسخره نکردم.

ولی به هر حال الان کاری ندارم.

میخواستم بیام ولنتاین رو هم تبریک بگم ولی گفتم به من چه که بیام اینجاو تبریک بگم به همین دلیل الان

اومدم تا اربعین حسینی رو تسلیت بگم.

کار خاصی نبود فقط میخواستم حالی بپرسمو بشنوم که هیچی نشنیدم.

خب من برم که یه نفس بکشید.

کاری ندارم،کاری نداشته باشید چون انجام نمیدم...پس

بابای.

|+| نوشته شده توسط هدیه خدا در یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387  |
 سالگرد آیدین(نیکخواه بهرامی)
سلام...

میخوام یه چیزی بگم که پارسال همش از اون حرف میزدم.

چون عنوان مطلبمو خوندید میدونم که اینو نمیخونید ولی یه نظر بذارید وخوشحالم کنید هم منو وهم یه چند نفر

دیگرو.

نمیدونم چرا ولی این احساسو دارم که شاید نصف مردمی که پارسال داشتن خودشونو برای فوت آیدین(من


بچه ی با ادبیم بزرگ وکوچیک حالیم میشه به همین دلیل فامیلیشم مینویسم(نیکخواه بهرامی)) میکشتن اونو

از یادشون بردن و عین خیالشون هم نیست.

شاید بگید خب تو لوسی ولی به نظر من هرکی (منظورم از هرکی اونایی که معروفنو یه جور قهرمان به قول

خود تلویزیونیا به حساب میان) تو این دنیا بمیره و از این دنیا راحت بشه باید براش احترام قائل بود و دوبار

حداقل تو تلویزیون نشونش بدن که متاسفانه همین کارم نمیکنن.

خب این به من ربطی نداره ازتون خواهش میکنم حاقل یه حمدو قل هوالله براش بخونید تا روحش شاد شه.

بازم مرسی که منو تحمل کردید میدونم که گفته بودم دو ماه نمیام ولی نمیتونستم نیام چون حتما باید

می اومدمو این چیزارو هرچند خوب یا بیخود مینوشتم.

خب من دیگه برم تا بیشتر از این ادیتتون نکردم.

پس فعلا بابای.

خب حالا دیگه واقعا بابای چون اینا رو دیگه گذاشتم.

پس بابای.

|+| نوشته شده توسط هدیه خدا در شنبه هفتم دی 1387
 عید وخوشحالی
سلام...

حالتون خوبه من که خوبم.

من دوباره اومدم می دونم که دارید خودتون رو میزنید که من چرا ... نمیکنم.

به هرحال حالا که من اومدم وشما هیچ کاری بجز خوندن سخنان گرانبهای من ندارید.

من خیلی خوشحالم چون سه روز تعطیلم.البته بعد سه روز حدودا 6 تا امتحان دارم.

خیلی جالبه ها شما هم یه ذره فکر کنید ببنید من چی میگم من تا سه شنبه هفته ی دیگه میرم مدرسه(چون

امتحانام از پنجشنبه شروع میشه)تو این 4 روز که من میرم مدرسه 6 تا امتحان دارم وهزاران تا تکلیف برای این

چند روز.

حالا بگذریم.

من اومدم عید رو بهتون پیشاپیش تبریک بگم واینو بگم که شما حداقل از دست من برای چند روز که نه یک ماه

نیم راحتید ولی بعد از امتحانام برمیگردم.اه(این مثلا صدای سنجد بود با اینکه میدونم شبیه نبود ولی شما فکر

کنید که اون صدا بود)

دوباره حواسم پرت شد.من اومدم که جواب آق سعید(توبره )رو بدم،این چیزی که شما پرسیدید مبهم بود  

ومیشد

ازش دو برداشت کرد ولی من از برداشت دوم خودم خوشم نیومد وفقط برداشت دومم رو مینویسم .

برداشت اول من این بود: که شما شهری که توش دانشگاه میرید رو به من نگفتید که خودش به تنهایی یک گناه کبیره محسوب میشه.

خب من برم بقیهی جومونگ رو ببینم.

آقا سعید(بالاخره بزرگتری گفتن ،کوچکتری گفتن ومن به همین دلیل به شما میگم آقا سعید)شما هم اگه وقت

کردید لطفا جواب منو بدید تا من جواب شما رو بدم،در ضمن اگه هنوز id خودت رو پاک نکردی به من بگو چون

باهات کار دارم که حتما باید بهت بگم(دیگه خودمونی شدم).

خب دیگه من برم.

کاری ندارید، کاری ندارم،پس بابای.

بابای اوری بادی.

|+| نوشته شده توسط هدیه خدا در سه شنبه بیست و ششم آذر 1387  |
 
 
بالا